خاطره حدیثه

سلام، من حدیثه سادات موسوی هستم، امروز پانزدهم تیر ماه سال ۹۲ است و من برای بار شصتم نوبت دکتر داشتم. می خواهم  خاطره این سه سال رو تا این لحظه شرح بدم و از بیماریم بگم تا سلامتی.

فکر کنم مرداد ماه سال ۸۹ بود که متوجه شدم اسکولیوز دارم. شاید باورتون نشه اگه بگم که حدود سی تا مطب رفتم. از دکتر عمومی گرفته تـــــــــــــــا جراح مغز و اعصاب و سرانجام دکتر قندهاری، فوق تخصص ستون فقرات.

دکتر واسم کمربند بریس تجویز کرد. اوایل نمیدونستم ریخت و قیافه ی این کمربند چه شکلیه! درست کردن اون کمربند خیلی بد بود. همه ی بدنم رو گچ گرفتند. شده بودم عین مومیایی ها! چشمتون روز بد نبینه… وقتی کمربندم حاضر شده بود و رفتم بگیرمش، واااااااااااای به شدت جا خوردم… در واقع بهتره بگم ازش ترسیدم!!! (انصافاً قیافش وحشتناک بود). یادمه اون روزی که میخواستم برم کمربندمو بگیرم، ۲۸  شهریور یعنی روز تولدم بود. خب من این کمربند رو یه کادوی تولد از طرف خدا به حساب آوردم.

بگذریم………….. خلاصه قرار شد که من از ۲۴ ساعت شبانه روز، ۲۳ ساعت کمربند ببندم. یعنی ۲۳ ساعت سه کیلو آهن آلات رو با خودم حمل کنم. الان که دارم بهش فکر می کنم، می فهمم که من چقدر بدبخت بودم! حالا گذشته از این ها، این کمربند مسخره از زیر مانتو هم معلوم بود. منم دختری هستم که مثل اکثر دخترها به تیپ و قیافم اهمیت میدم. همه ی بچه های مدرسه بهم می گفتن آدم آهنی! بگذریم دیگه نمی خوام بیشتر از این حرفای ناراحت کننده بزنم. خدا رو شکر که گذشته ها،گذشتن!

بعد از یک سال و نیم بستن بریس، دکتر قندهاری بهم گفت که می تونم ساعت بستن بریس رو کم کنم؛ یعنی انحنای ستون فقرات من که اوایل ۳۶ درجه بود، با بستن بریس به ۳۴ درجه رسید. با خودمون گفتیم که دیگه خوب شدم و خبری از عمل نیست؛ ولی این حرف فقط در حد یک آرزو بود.

خلاصه به جایی رسیدیم که من فقط هشت ساعت در شبانه روز بریس می بستم. بهار سال ۹۱ مثل همیشه پیش دکتر نوبت داشتم. دیگه واقعاً با خودم می گفتم الآن دکتر می گن باید کمربندمو دربیارم و خوب شدم؛ ولی نــــــــــــه! از این خبرا نبود.

دکتر عکسمو دید و گفت انحنا رسیده به ۴۰ درجه!!!!!!!!!!! بعدش خیلی ریلکس توی تیرماه بهم نوبت عمل جراحی داد. خب البته دکتر قندهاری روزی ده تا از این عمل ها یا شایدم بدترش رو جراحی می کنن، به همین علت هم خیلی واسشون عادی و طبیعی بود.

خبر عمل رو که شنیدیم، بابام هیچ عکس العملی نشون نداد! مامانم رنگش شده بود عین گچ! و من… حالم رو نمیتونم توصیف کنم. از یه طرف خوشحال بودم که می خوام از دست این غول آهنی (کمربند بریس) راحت شم. از یه طرف نگران بودم. البته به هیچ وجه ناراحت و غصه دار نبودم…آخه من عاشق پزشکی هستم. همیشه دلم می خواست برم اتاق عمل رو از نزدیک ببینم. خودمو که با هم سن و سالی هام مقایسه می کنم، به این نتیجه می رسم که توی همه چیز خیـــــــــــــلی صبورم. هیچ وقت اجازه نمی دم مشکلاتم، جلوی موفقیتم رو بگیرن. وقتی دکتر بهم گفت روز عمل موهات رو کوتاه کن. زدم زیر گریه. انگار اون لحظه صدای دکتر توی سرم پیچید. دیگه ایشون هم که دیدن دارم واسه موهام گریه می کنم، گفتند که نمی خواد کوتاه کنی، فقط روز عمل موهاتو گوجه ای ببند.

۲۵ تیر ماه سال ۹۱ برای خرید پلاتین رفتیم به آدرسی که دکتر داده بود. ده میلیون تومن هزینه کردیم. تا ساعت پنج و نزدیکای غروب سرگردان بودیم. نمی دونم چرا اون روز اونقدر خیابونا شلوغ بود! شبش شام که خوردیم، خانواده زود رفتند خوابیدن؛ آخه همه از فرط ناراحتی حال نداشتن بشینن یا بیدار بمونن! البته مطمئنم مامانم اون شب تا صبح خوابش نبرد…مامانه دیگه… من تا ساعت دو بامداد مشغول ایترنت بودم. بعدشم تا ساعت ۳ نشستم پای تلویزیون! دیگه همونجا خوابم برد. تا صبح ساعت هفت صبح که بابام بیدارم کرد که بریم بیمارستان…یه خروار کتاب جمع کردم که مثلاً بیارم تو بیمارستان بخونم تا حوصلم سر نره؛ ولی حتی یه دونه رو هم نخوندم.

تصویر حدیثه درکنار دکتر قندهاری
حدیثه همراه دکتر حسن قندهاری

۲۶ تیر ماه سال ۹۱ بعد از کلی سرگردانی و ازاین بخش به اون بخش رفتن، اتاقم رو بهم دادن. انصافاً بیمارستان محب خیلی عالیه! اصلاً احساس نمی کردم رو تخت بیمارستانم. هتلی بود واسه خودش…! همون اول با ویلچر اومدن دنبالم که برم آزمایش خون بدم. حالا من هرچی میگم بابا من حالم خوبه، ویلچر چرا؟؟؟ می گفتن نه، این قانون بیمارستانه!!! ناگفته نماند که بنده از آمپول وحشت دارم، کلا از سوزن و واکسن و این چیزا می ترسم. آزمایش خون هم دیگه مجبور بودم که برم بدم. یعنی اونقدری که از آنژیوکت سرم وحشت داشتم، از خود عمل نمی ترسیدم! بعد از آزمایش برگشتم اتاق. بعدش یه خانوم پرستار یه لباس واسم آورد که سه برابر من بود! درواقع توی اون لباس گم شده بودم. خودمو که با اون لباس تو آینه می دیدم،کلی می خندیدم. ظهر ناهارمو آوردن و بعد خوردن ناهار، کلی عذابمون دادند. حسابی منو از این ور به اون ور بردن؛ مثلاً یه بار رفتم رادیولوژی، یه بار دیگش رفتم تست تنفس و ضربان قلب و خلاصه از همین چیزا. البته من که خسته نمی شدم چون همش روی ویلچر نشسته بودم!!! دیگه واسه شب به مامانم گفتم که بره خونه، چون احساس کردم لازم نیست کسی به عنوان همراه پیشم بمونه. خانواده رفتند خونه و من تو بیمارستان تنها موندم. هر پرستار یا خدمتکاری که ازم می پرسید همراهت کیه و من می گفتم تنهام، از تعجب شاخ درمیآورد. یکی از اون پرستارها بهم می گفت: دخترای همسن تو، هیچوقت اینجا تنها نمیمونن و همه ی دخترا شب قبل از عملشونو گریه می کنن. به روایت بهتر لوس هستن! خدا رو شکر من از لوس بودن چیزی به ارث نبردم.

حدود ساعت ۱۱ شب بود که دکتر قندهاری اومد تو اتاقم. چند تا عکس ازم انداخت و بعدشم بهم گفت که واسه عمل بیهوش کامل هستم؛ ولی باید تمرین کنم که وقتی سر عمل دکترا بهم گفتن حدیثه پاهاتو تکون بده، من بلد باشم که تکون بدم. وقتی دکتر اینو بهم گفت تازه به این قضیه پی بردم که مثل این که عمل جراحی فردا خیلی خطرناکه و احتمال فلج شدن هم داره؛ ولی باز هم گفتم بیخیـــــــــــــال. خودمو الکی سرگرم کردم و فکر فلج شدنم از سرم دور کردم. اون شب دکتر قندهاری هم حسابی تعجب کرده بود که چرا من همراه ندارم و تنها موندم. خلاصه دکتر خداحافظی کرد و رفت. منم با خیال تقریباً راحت خوابیدم. فکر کنم اگه آخر شب دکتر بهم سر نمی زد، تا صبح خوابم نمی برد. کلاً هروقت دکتر رو می بینم یه نوع انرژی مضاعف می گیرم.

۲۷ تیر ماه سال ۹۱ ساعت دوازده ظهر باید می رفتم اتاق عمل. از ساعت پنج صبح بیدارم کردن. یکی اومد پتو رو تا کنه، یکی اومد آزمایش خون بگیره، یکی اومد سرم وصل کنه و … اصلاً نذاشتن درست و حسابی بخوابم. من تنها عادت بدی که دارم اینه که وقتی استرس دارم، حالت تهوع بهم دست میده. اونروز هم همین جوری شده بودم. خیلی شاد و سرحال بودم؛ ولی حالم هم خیلی بد بود. کلاً خیلی کم پیش میاد که مشکلم رو به کسی بگم. ساعت نزدیکای دوازده شد و من لباس مخصوص عمل رو پوشیدم. بعدش با یه تخت اومدن دنبالم و با یه پرستار رفتیم اتاق عمل. وارد یه سالن شدم که توش چند تا اتاق عمل بود. انصافاً پرستارها و خدمتکارها همه خوش اخلاق بودن. از دیدن اتاق عمل و وسایل های عجیب غریبش ذوق زده شده بودم. این شادی تا حدی بود که هر کی از کنار من رد میشد می گفت که چقدر خوش خنده ام. واقعا نمی دونم به چی می خندیدم. فکر کنم از شدت نگرانی دیوونه شده بودم. بعدش رفتم تو اتاق عمل و پرستارها یه خروار آمپول زدن تو سرم. صدای ضربان قلبم که از اون دستگاه پخش میشد، واقعاً تند بود. بعدش یه چیزی گذاشتن دم دهنم و من خیلی آروم و راحت بیهوش شدم و خوابیدم. خیلی دلم می خواد بدونم عملم چه شکلی بوده. مثلاً خیلی دوست دارم بدونم چه جوری ستون فقراتی که ۴۰ درجه انحنا داشته رو با اون پیچ و مهره ها صاف میکنن. تازه قطر قفسه ی سینم هم کم بوده و من تنگی نفس هم داشتم؛ ولی دکتر کاری کرد که قفسه ی سینم گشاد شده بود!

خلاصه بعد از سه یا چهار ساعت عملم تموم شد و از اتاق عمل اومدم بیرون. با این تفاوت که دیگه از خنده و شادی و سرحالی خبری نبود. توی اون شرایط تنها دو تا چیز وجود داشت:

۱-   درد شدید در ناحیه پشت ۲- گریه و گریه!!!

توی اتاقم چشمامو که باز کردم در حال گریه کردن بودم. مامان و بابام هم بالای سرم وایستاده بودن. یادمه مامانم بهم می گفت که توی آزمون ورودی دبیرستان نمونه دولتی قبول شدم. مثلاً اینو بهم می گفت که یه ذره ذوق کنم و حالم بهتر بشه. توی اون شرایط دیدن یه نفر، درد ناحیه ی ستون فقرات من رو شدیدتر کرد. حالا اون یه نفر کی بود؟ قرار بود که ما قضیه عمل جراحیم رو به فامیل نگیم. ولی وقتی چشممو باز کردم دیدم یکی از فامیلامون هم وایستاده بالا سرم! ازشانس من، یکی از فامیلامون راننده ی شخصی رئیس بیمارستان محب بود و ما نمی دونستیم. دیگه شصت درصد اشک ریختن هام بعد عمل، به قضیه دیدن فامیل مربوط میشد.

شب اول بعد از عمل رو با مسکن خوابیدم. یک روز بعد عملم حالم تقریباً خوب بود و درد نداشتم؛ ولی این حالت تهوع، دست از سر من بر نمی داشت! دکترقندهاری اومد تو اتاقم و کلی سر به سرم گذاشت. بعدشم گفت حالت تهوع به علت اثر داروی بیهوشیه. هر وقت دکتر می اومد و بهم سر میزد، داستان گریه واسه موهام رو به همه یادآوری می کرد! بعدشم فامیل ها واسه ملاقات اومدن بیمارستان و این اصلاً برای من خوشایند نبود! غروب، یه آقایی اومد و سایزمو گرفت واسه ساخت کمربند جدید. چون من بدون کمربند حق نداشتم راه برم. اون شب خیلی درد کشیدم، باز هم با دو تا مسکن خوابم برد.

دو روز بعد عملم، کمربند جدیدم رو واسم آوردن. الآن که دارم بهش فکر می کنم می فهمم که نصف جوانی من با پوشیدن کمربند به فنا رفته! به سختی و با کمک پرستارها، بلند شدم و نشستم. این اولین باری بود که بعد از عملم می نشستم. کمربندم رو بستم و ایستادم. یه ذره توی بخش راه رفتم. بعدش رفتم جلوی آینه و از دیدن خودم شاخ درآوردم. آخه یک دفعه قدم خیلی بلند شده بودم. به علت این که قدم بلند شده، کلی ذوق کردم. بعدش دکترم اومد تو اتاقم، یه پس گردنی محکم زد بهم، که مثلاً بگه حالم خوبه. اون شب دیگه تقریباً درد نداشتم؛ ولی باز هم با مسکن خوابم برد. روز بعدش راحت می تونستم راه برم و با پاهام مشکلی نداشتم. تنها دلیلی که مرخصم نمی کردن، این بود که همش حالت تهوع داشتم. خلاصه بعد از چهار روز، به خونه برگشتم. واقعاً سخت سوار ماشین می شدم، توی راه برگشت به خونه هم شدیداً حالم بد بود. توی خونه اصلاً درد نداشتم. تنها مشکلمون عوض کردن پانسمان بخیه هام بود! آخه خیلی حساس بود و باید مواظب می شدیم عفونت نکنه. تازه یکی یا دوتا بخیه که رو پشتم نبود، خیلی زیادن. از بالا تا پایین پشتم جای بخیه است. خوشبختانه من خوش زخم بودم و جاهاشون خیلی مشخص نیست. تا شش ماه کمربند بستم. الآن دیگه یک سال از عملم می گذره و من حالم خیلی خوبه. خوشحالم که از دست کمربند راحت شدم! اگه می دونستم عملش اونقدر آسونه، زودتر عمل می کردم.

الآن هم این حال خوب رو مدیون دکتر قندهاری هستم و از ته قلبم برای خودشون و خانوادشون آرزوی سلامتی می کنم. دکتر عزیز، واقعاً با دیدنتون انرژی مثبت می گیرم.